!!! عاشیقیزم
عاشق و دوستار همه و همه ام
تو آسمان آبی آرام و روشن
من ٬ چون کبوتری که می پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای غنچه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند !
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب !
شب یلدا
شب ایرانی
این شب زایش مهر و میترا
شب زایش نور و روشنائی
بر شما دوستان عزیز مبارک !
دلا غافل ز سبحانی ٬ چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی ٬ چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائک
تو قدر خود نمی دانی ٬ چه حاصل
نینسین بیچاره عاشیق یار اگر یار اولماسا
خاره یالوارماز بولبول عشق گلزار اولماسا
بولبولم گول مننن آیریلماز بیر آن
اورتادا سوز گزدیرن نا اهل اغیار اولماسا
.jpg)
آخرین امید ٬ آخرین منزل عشق جایی که دیگر از شور و هیجان روز اثری نیست .
نشانه ای از سنگ دلی اهریمن شب که عاقبت فرشته ی روز در جنگ با اهرین شب مغلوب می شود و سیاهی بر سپیدی غلبه می کند و در این میان ستارگان شب جلوه گر می شوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گذارند و اما کم کم جنگ پایان می گیرد و سیاهی سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود در می آورد . پرندگان کوچک به لانه ها باز می گردند آنها به سپیدی می اندیشند . به سپیدی آفتاب چون مظهر عشق است .
ولی باز هم نگاهم بر نقطه ای دور دست به آن درختی که روزی میعادگاه عشق مان بود دوخته شده است . صدای تو هم در گوشم زنگ می زند که مرا صدا می کردی . آیا به یاد داری ؟
آن وقت را که صدای پرنده ی کوچک و زرد رنگ از فراق دلدارش به جان آمده بود و تو می گفتی کاش قدرتی داشتم و به او می گفتم شکوه مکن اینست سزای عاشقی که ندانسته در دام های دلدار بی وفا می افتد . برخیز و برو و بیهوده اشک مریز !
اکنون به من بگو آیا من هم بیهوده به دام عشق تو گرفتار شده ام ؟
اگر که چنین است من نیز دیگر نخواهم گریست فقط عشق تو را در دل چون خاطره ای ابدی در دل نگاه خواهم داشت و ...
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت :
" این زن است. وقتی با او روبرو شدی ، مراقب باش که ... "
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: " بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی . سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه ی گیسوانش نگردی و مفتون فتنه ی چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحرانگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی . از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند ... مراقب باش " !
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید ، گفتم : " به چشم "
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که : " خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو . پس شکر کن و هیچ مگو… " گفتم : " به چشم "
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم ، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم . چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم ، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم .
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم ٬ پاهایم سست شد ٬ بر زمین زانو زدم و گریستم . نمیدانستم چرا ؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم ، میدانست ...
با لبخند گفت:
" این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست .
بدون او تو غیرکاملی ! مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم . نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد ؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام . پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن ، گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم ."
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم . پرسیدم : " پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟ "
خدا گفت : " من ؟ "
فریاد زدم : " شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی . اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی ؟ "
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت : " من سکوت نکردم ، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ... "
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد !
مطلب ارسالی دوست عزیز همراز
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کار های آنها نگاه می کند . هنگام ورود ٬ دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند .
مرد از فرشته ای پرسید : شما چه کاری می کنید ؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد ٬ جواب داد : اینجا بخش دریافت است ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط دیگر فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم .
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما ها چه کاری می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم .
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است !!! مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه کار می کنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده ی بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است فقط کافیست بگویند : خدایا متشکریم ...
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 17 صفحه بعد
» گل صداقت
» دنیا
» دیدار
» عشق
» عیب کار
» محرم اسرار بودن قابلیت می خواهد ...
» آسمان آبی
» یلدا
» چه حاصل
» بیچاره عاشیق
» جاده های عشق
» غروب
» و خدا زن را آفرید ...
» بیایید جواب تصدیق دعاهایمان را بفرستیم !!!
» ایام سوگ و ماتم سیدالشهدا تسلیت باد
» صوفی و خرش
» چه چیزی با ارزش تر است ؟
» بنام الله ...
» اول محرم هزار و چهار صد و سی و سه
Design By : Pichak |